پرسش و پاسخ

  • وقتي انسان به آفرينش آسمان‏ها و زمين مي‏انديشد، هيچ پديده‏اي را بي‏هدف نمي‏بيند و از نظم به‌كار‌رفته در يكايك موجودات و هماهنگي آنها با يكديگر در شگفت مي‏ماند. امام علي با اشاره به شگفتي‏هاي نهفته در آفرينش موجودات مي‌فرمايد:
    اگر در بزرگي قدرت و كلاني نعمت او مي‏انديشيدند، به راه راست باز‌مي‏گرديدند، و از آتش سوزان عذاب مي‏ترسيدند؛ ليكن دل‏ها بيمار است و بينش‏ها عيب‏دار. آيا به خُردترين چيزي كه آفريده نمي‏نگرند كه چه‌سان آفرينش او را استوار داشته و تركيب آن را برقرار؟ آن را شنوايي و بينايي بخشيده و برايش استخوان و پوست آفريده. بنگريد به مورچه و خردي جثة آن و لطافتش در برون و نهان. ... نعمت‏دهنده او را وانگذارد و پاداش‏دهنده محرومش ندارد؛ هرچند بر خشك‏سنگي باشد صاف و تابان، يا بر سنگي فسرده در بيابان، و اگر بنگري در گذرگاه‏هاي خوراك او كه چه‌سان از بالا و زير پيوسته است به هم، و آنچه درون او است از غضروف‏هاي آويخته به دنده تا شكم، و آنچه در سرِ او است از چشم و گوش هم، از آفرينش او جز شگفتي نتواني، و در وصف او به رنج درماني. پس بزرگ است خدايي كه او را بر دست و پايش بر پا داشت و بر ستون‏هاي بدنش نگاه داشت. (نهج ‏البلاغه، ترجمة سيد‌جعفر شهيدي، خطبة 185)
    هنگامي كه به اين حقيقت دست يافتيم كه زندگي انسان بازيچه نيست و خداي حكيم آدمي را به خود واگذار نكرده است، (این موارد مباحثی است که در خداشناسی مورد بحث قرار می‌گیرد و به اثبات می رسد) ناچار بايد از غفلت و بي‏خبري درآييم و به دنبال كشف برنامه‏اي براي تأمين سعادت خويش برآييم. در گام نخست، حس و عقل را در پي‏ريزي برنامه‏اي همه‏جانبه براي زندگي اين‌جهاني نيز كارآمد نمي‏يابيم، چه رسد به اينكه دورنماي زندگي پس از مرگ را ترسيم كنند و راه درست زيستن را بنمايانند. حتی روشنفکران غرب نیز بر این نظر باور دارند. از باب نمونه ژان ژاك روسو (1712‌ـ‌1778‌م) در اين باره مي‏گويد:
    «براي كشف بهترين قوانيني كه به دردِ ملل بخورد، يك عقل كُل لازم است كه تمام شهوات انساني را ببيند، ولي خود هيچ حس نكند؛ با طبيعت رابطه‏اي نداشته باشد، ولي آن را كاملاً بشناسد؛ سعادت او مربوط به ما نباشد، ولي حاضر بشود به سعادت ما كمك كند. ... بنا بر آنچه گفته شد، فقط خدايان مي‌توانند ـ‌چنان‌كه شايد‌و‌بايد‌ـ براي مردم قانون بياورند» (ژان ژاك روسو، قرارداد اجتماعي، ترجمة غلامحسين زيرك‏زاده، ص81).
    از‌اين‌رو، توجه به حكمت الهي ما را به منبعي ديگر از معرفت رهنمون مي‌شود كه در منابع ديني «وحي» ناميده شده است. پيامبران الهي با برخورداري از اين موهبت ويژه، هدايتگري ديگر آدميان را به عهده مي‏گيرند. پيشوايان معصوم شيعه اين برهان را با بيان‏هاي گوناگون پرورانده و خردمندان و حق‏جويان را وام‌دار خويش ساخته‏اند؛ چنان‏كه امام رضا مي‌فرمايند:
    از‌آنجا‌كه در آفرينش مردمان و نيروها [و استعدادها]ي آنان، آنچه كه به‌طور كامل به مصالحشان رساند، وجود نداشت و آفريدگار برتر از آن بود كه [به چشم ظاهر] ديده شود [و ارتباط مستقيم با وي برقرار شود]، ... چاره‏اي جز اين نبود كه فرستاده‏اي معصوم ميان او و آدميان ميانجي شود و امر‌و‌نهي الهي را به ايشان رساند. (محمد‌باقر مجلسي، بحارالانوار، ج7، ص40)
    قرآن كريم، با اشاره به اين دليل، باز شدن راه وحي را موجب بسته شدن راه عذر مردمان مي‏داند و بر اين نكته مهر تأييد مي‏نهد كه اگر پيامبران الهي نبودند، تودة مردم مي‏توانستند نارسايي حس و عقل را سبب گمراهي خود بخوانند و براي بي‏ايماني خويش دليلي فراهم سازند و خداوند نیز با تأکید بر این مسأله می‌فرمایند: «رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَي اللّه‏ِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ؛ پيامبراني كه بشارتگر و هشداردهنده بودند تا براي مردم پس از [فرستادن] پيامبران در مقابل خدا [بهانه و] حجتي نباشد و خدا توانا و حكيم است». (نساء (4)، 165).
    بنا بر مقدماتی که گذشت می‌توان برهاني با مقدمات زير بیان داشت:
    1. خداوند حكيم كار لغو و بيهوده نمي‏كند وآدمي را براي رسيدن به كمال‌نهايي و سعادت‌جاودانه آفريده‌است؛
    2. زندگي دنيا مقدمة زندگي آخرت است وسعادت و شقاوت ابدي در گرو چگونه‌زيستن در اين جهان است؛
    3. انتخاب مسير زندگي، افزون بر اراده، وابسته به شناخت و آگاهي است؛
    4. ابزار عمومي شناخت (حس و عقل) از درك راه درست زندگي و چگونگي رابطة دنيا و آخرت ناتوان است؛ زيرا حس و عقل هم محدود و هم خطاپذيرند. حواس پنج‌گانة انسان محدود به همين عرصه‌هاي مادي بوده و تنها قابليت درك امور پيراموني انسان را دارند. همچنين عقل انسان نيز از درك بسياري از امور عاجز است. عقل نمي‌تواند جزئيات راه‌هاي رسيدن انسان به سعادت نهايي را درك كند.
    نتيجه: بنابراين لازم است خداوند حكيم به اقتضاي حكمتش براي رسيدن انسان‌ها به كمال و سعادت نهايي معارفي را در اختيار آنها قرار دهد.
    از این برهان چنين به دست مي‏آيد كه آدميان هر اندازه درجات تعالي را بپيمايند و به پيشرفت‏هاي علمي و عقلي دست يابند، در برابر آموزگاران آسماني همچون طفل دبستاني‏اند و پاسخ بسياري از پرسش‌هاي بشري را جز در مكتب پيامبران نمي‏يابند. امروز هرچند دوران نبوت به پايان رسيده است، ميراث جاويدان پيامبر گرامي اسلام چشمة جوشاني است كه هيچ‏گاه كاستي نمي‏پذيرد (نهج ‏البلاغه، ترجمة سيد‌جعفر شهيدي، خطبة 198) و نسخة هدايتي است كه هيچ پرسشي را بي‏پاسخ نمي‏گذارد. امام علی نیز در این باره می‌فرمایند «(خداوند) نور (هدايت) خود را با قرآن تمام گرداند، و دين خود را بدان به كمال رساند، و جان پيامبر خويش را هنگامي ستاند كه از رساندن احكامي كه موجب رستگاري آفريدگان است، فارغ ماند. ... چيزي از دين خويش را از شما پنهان نداشته، و آنچه را از آن خشنود باشد يا نپسندد، وانگذاشته». (همان، خطبة 183)

  • گفت‏وگوهایی كه ميان معتقدان به وحی و منكران وحي روي می‌دهد، نمونه‏اي است از صف‏آرايي دو گروه كه يكي بر خودكفا بودن عقل تأكيد مي‏ورزد و براي دستيابي به سعادت، نيم‏نگاهي نيز به آسمان نمي‏اندازد، و ديگري كه بر كاستي‏هاي انديشة آدمي انگشت مي‏گذارد و بر ضرورت بهره‏گيري از معرفتي وحياني پاي مي‏فشارد. وحي‏ستيزان ـ ‌كه گاه به وجود خداوند باور دارند و لزوماً خداناگرا نيستند‌ـ بسته به معارف بشري رايج در هر روزگار، گاه عقل استدلالي و فلسفي را به مصاف وحي مي‏فرستند و گاه علم تجربي را جايگزين دانش‏هاي ديگر مي‏سازند.
    در جهان غرب، مكتب دئيسم (Deism) نمايانگر رويكردي است كه مي‏خواهد ديني صرفاً طبيعي و برخاسته از آموزه‏هاي عقلي ارائه دهد. اصطلاح دئيسم براي نخستين‌بار در قرن شانزدهم ميلادي دربارة كساني به كار رفت كه اسرار وحياني و الهامات فراطبيعي را امري باطل و نادرست به‌شمار مي‏آوردند. بيشتر افرادي كه در زمرة اين مكتب قلمداد شده‏اند، با اديان وحياني سر ستيز داشته، درصدد بودند ديني صرفاً طبيعي و برآمده از آموزه‏هاي عقلي ارائه دهند؛ (ر.ك: فردريك كاپلستون،تاريخ فلسفه، ج5، ترجمة اميرجلال‏الدين اعلم، ص178‌ـ‌182).
    هرچند پاره‏اي از آنان نيز اديان وحياني را مي‏پذيرفتند و بر اين باور بودند كه اين اديان داراي هيچ امر خردستيز يا حتي خردگريزي نيستند. به‌طور نمونه، جان تولند (1670‌ـ‌1722‌م) با انتشار كتاب مسيحيت غيرمرموز درصدد اثبات اين ادعا برآمد كه هيچ‌يك از آموزه‏هاي دين مسيح در تضاد با عقل يا حتي فراتر از درك آن نيست و آنچه از اين امور در كتاب مقدس به چشم مي‏خورد، از آثار تلبيس و حيَل كشيشان و بي‏دينان است. بنابراين، واژة دئيست، طيف گسترده‏اي از دين‏ستيزان و دين‌داران را در‌بر‌مي‏گيرد كه وجه مشترك آنان، خردگرايي افراطي است؛ گرچه كاربرد اصلي آن دربارة خداباوراني است كه با انكار هرگونه معارف وحياني، عقل را جانشين و بي‏نياز‌كننده از وحي مي‏دانند. به گفتة كلارك (1675‌ ـ ‌1729‌م) برخي از دئيست‏ها افزون بر اينكه خدا را قادر مطلق و آفرينندة جهان مي‏دانستند، بر اين باور بودند كه خالق هستي از تدبير امور جهان دست نكشيده، از آدميان رفتار اخلاقي و ديني مي‏طلبد و در جهاني ديگر، نيكان را پاداش مي‏دهد و بَدان را به كيفر مي‏رساند. دئيست‏هاي ديگر برخي از اين آموزه‏ها را نمي‏پذيرفتند، اما همة آنان هم‏نوا با يكديگر دين وحياني را برنمي‏تابيدند و عقل بشري را خودكفا مي‏ناميدند.
    (William Rowe, "Deism", in: Routledge Encyclopedia of Philosophy, v.2, p.854)
    آنچه بر وحي‏ستيزي دئيست‏ها و بسياري ديگر از دين‏گريزان تأثير عميقي نهاده، پيشرفت خيره‏كنندة علوم تجربي در قرون اخير است كه اين گمان را پديد آورده كه با بهره‏گيري از دانش تجربي، هيچ گِرِهي بسته نمي‏ماند. همچنین آنان به سبب عمل‌کرد غلط آبای کلیسا ـ که به نام دین وحیانی، هر آنچه را که خود می‌خواستند به نام دین بر مردم و جامعه تحمیل می‌کردندـ تلاش نمودند با فاصله گرفتن از وحی (یا همان کلیسا) و تنها بر اساس عقل خود با خدا مواجه شوند و عقل بشری را برای سعادت کافی بدانند.

  • بر اساس آنچه در كتاب‏هاي كلامي مانند الملل و النحل اثر شهرستاني، (ج2، ص251) و كشف‌المراد في شرح تجريد الاعتقاد اثر علامه حلي، (ص348) آمده است، این شبهه به شبهة براهمة هند معروف است که به نوعی در گفتار دئیست‌ها نیز مشاهده می‌شود. آنان با تشكيل برهاني ذوحدين، نيازمندي به دين وحياني را چنين به چالش کشیده‏اند که: آنچه پيامبران مي‏آورند، يا موافق عقل است، يا مخالف آن. در صورت نخست، عقل به‌تنهايي كافي است و نيازي به ره‏آورد پيامبران نيست. در صورت دوم نيز آموزه‏هاي وحياني را به دليل خردستيزي‏شان بايد كنار نهاد، و در هر دو صورت نیازمند وحی نیستیم.
    در پاسخ باید گفت این‌که امور یا عقل‌ستیز هستند یا عقل‌پذیر؛ نوعی مغالطة سفید و سیاه است یعنی همه چیز را یا باید سیاه دید یا سفید. اما ما می‌توانیم امر سومی یعنی خاکستری نیز داشته باشیم. یعنی شق سومی داریم که عبارتست از عقل‌گریز. یعنی اموری که فراتر از دریافت‌های عقلی است. از باب نمونه دین دربارة حوادث پس از مرگ صحبت می‌کند و یا از برخی حوادث تاریخی که تاکنون کسی از آن خبر نداشته و مانند آن حرف می‌زند که نمی‌تواند از مصادیق عقل‌پذیر یا عقل‌ستیز قرار بگیرد. به راستی اگر وحی از داستان آدم و حوا سخن نمی‌گفت هرگز عقل را به آن راهی بود. آیا بحث نکیر و منکر، بحث فشار قبر و مانند آن را هرگز عقل می‌فهمد. بنابراین باید در پاسخ به سوال بالا چنین گفت که با مراجعه به محتوای دین به ویژه اسلام می‌توان موارد بسیاری یافت که برتر از عقل است و عقل بشری را راهی به فهم آن نیست مگر به کمک وحی.

  • دیدگاه‌های مختلفی در باب وحی وجود دارد که ما به فراخور بحث‌مان و به سبب اهمیت برخی از آنان تنها به چهار دیدگاه در این باره اشاره می‌کنیم.
    1. دیدگاه مشهور علما و متکلمان شیعه؛
    2. وحی تجلی باطنی پیامبر است؛
    3. وحی شگرد مصلحان برای رهبری بر جامعه است؛
    4. وحی نوعی تجربة دینی پیامبر است.
    در این مقال و در ادامه تلاش می‌شود این نظریات به اختصار، مورد بحث قرار گیرد.

  • وحي در زبان عرب و نيز در قرآن كريم كاربردهاي گوناگوني دارد كه در نگاه آغازين با يكديگر متفاوت مي‏نمايد؛ اما لغت‏شناسان ـ مانند راغب اصفهانی در مفردات الفاظ القرآن و جوهری در الصحاح ـ عنصر مشترك اين معاني را «پيام سريع و نهاني» دانسته‏اند. قرآن كريم بي‏آنكه از معناي اصلي واژة وحي چشم بپوشد، آن را در معنايي گسترده به كار مي‌گيرد و براي مثال، هدايت غريزي حيواناتي چون زنبور عسل را نيز وحي مي‏نامد.(نحل، 68). برخي از موارد ديگرِ كاربرد اين واژه در قرآن كريم چنين است: آفرينش و تدبير امور جهان: فصلت (41)، 12؛ الهام به غير‌پيامبران: قصص (28)، 7؛ اشاره: مريم (19)، 11؛ وسوسة شيطاني: انعام (6)، 112؛ تأييد عملي يا عصمت: انبياء (21)، 73.
    انديشمندان مسلمان با اشاره به اينكه مي‏توان هرگونه هدايتگري پنهاني را وحي ناميد، اما معناي اصطلاحی وحی را چنین تعریف کرده‌اند.
    پيامي آسماني و الهی كه بندگان برگزيدة خداوند (انبیا)‌ از راه‏هايي غير‌عادي به دست مي‏آورند و براي هدايت مردم به كار مي‏گيرند.
    وحي، در‌حقيقت مجموعه‌اي از معارف است كه از سوي خداي متعال براي هدايت انسان‌ها به پيامبران نازل مي‌شود. براي تبيين حقيقت وحي، دست‌كم، بايد به چهار سؤال پاسخ دهيم:
    1. ماهیت وحی چیست؟
    2. منشأ وحي از كجاست؟
    3. نحوة نزول آن چگونه است؟
    4. نحوة ‌دريافت آن چگونه است؟
    اكنون پاسخ هر‌يك از پرسش‌هاي فوق را به‌اختصار بيان مي‌كنيم. پاسخ به پرسش اول و دوم عقلی است اما پاسخ به پرسش سوم و چهارم نقلی است و عقل را راهی برای فهم نحوة نزول و نحوة دریافت نیست. نه در اثبات آن نه در نفی آن. اصل بحث ضرورت وحی عقلی است؛ اما دیگر مباحث آن را باید از خود وحی و نقل دریافت.
    در پاسخ به پرسش اول مي‌گوييم بيشتر انديشمندان بر ناشناختني بودن ماهيت وحي تأكيد مي‏ورزند و معتقدند وحی امری رسیدنی است و حقیقت آن تنها برای کسانی که به این مقام رسیده‌اند و آن را دریافت داشته‌اند، روشن است و تبیین وحی از طرف آنان نمی‌تواند حقیقت وحی را بازگو کند. زیرا اموری وجود دارند که باید به آن رسید تا حقیقت آن را فهید و نمی‌توان با تبیین‌های علمی حقیقت آن را دریافت. مانند غریزة جنسی که نمی‌توان آن را برای کودکان تبیین نمود، زیرا باید به سن بلوغ رسید تا فهید غریزة جنسی چیست. با وجود اين، كم نبوده‏اند كساني كه رويكردي فلسفي يا عرفاني را پيشة خود ساخته، يا در جست‏وجوي تبييني علمي (روان‏شناسانه، جامعه‏شناسانه و...) از اين پديده برآمده‏اند. برخي فلاسفه تلاش كردند با شيوه‌هاي فلسفي به تحليل حقيقت وحي بپردازند. براي مثال، فلاسفه‌اي همانند فارابي و بوعلي سينا وحي را ارتباط عقلاني پيامبر با عقل فعال تلقي كرده‌اند. به اين معنا كه پيامبر به شكل بسيطي ارتباط عقلاني با عقل فعال پيدا كرده است و سپس آن معارف به‌دست‌آمده از عقل فعال را، در اختيار مردم قرار مي‌دهد. ویا نگرش برخي عرفا به وحي نيز اين است كه وحي را نوعي حالت اتصال به غيب در اثر رياضت روحاني و از نوع كشف زلال عارفانه مي‌دانند كه در پيامبران متجلي مي‌شود. بنابراين ماهيت ارتباط وحياني را نوعي الهام، كشف و تجربه قلمداد كرده و راه دستيابي به آن را سير عرفاني و كشف معنوي معرفي مي‌كنند.البته بدیهی است که این تعاریف و مانند آن، نمی‌تواند ماهیت وحی را بیان کند و بهترین پاسخ آن است که ماهیت وحی برای بشری که آن را دریافت نکرده،‌ ناشناختنی است البته می‌توان با پاسخ به دیگر سؤالات در باب وحی تا حدودی آن را شناخت.
    در پاسخ به پرسش دوم مي‌گوييم كه منشأ و مبدأ حقيقي صدور وحي خداوند متعال است؛ يعني اين خداوند است كه وحي را به انسان‌هاي برگزيده نازل مي‌كند. اين ادعا هم مبتني بر دليل عقلي است و هم ادلة نقلي. مقتضاي دليل عقلي بر ضرورت وحي اين است كه خود انسان‌ها، با توجه به محدوديت و نقص ابزار معرفتشان، نمي‌توانند زمينة هدايت خويش را مستقلاً فراهم كنند. بر همين اساس، خداوند متعال به‌مقتضاي حكمتش معارفي را كه براي سعادت و كمال انسان لازم است، در اختيار انسان قرار مي‌دهد. همچنين با مراجعه به آيات شريفة قرآن كريم، روشن مي‌شود كه خود خداوند نازل‌كنندة وحي است. براي مثال آية شريفة «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا؛ ما قرآن را به زبان عربي نازل كرديم» (يوسف (12)، 2) صريحاً دلالت مي‌كند كه خداوند نازل‌كنندة وحي بوده است. همچنين آية شريفة «وَاتَّبِعْ مَا يُوحَي إِلَيْكَ؛ از آنچه به تو وحي مي‌شود، تبعيت كن» (يونس (10)، 109) صريحاً به پيامبر دستور مي‌دهد كه تابع وحي باشد. علاوه بر اين، برخي از آيات صريحاً قرآن را كلام‌الله معرفي مي‌كنند: «وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّي يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ؛ و اگر يكي از مشركان از تو پناه خواست، پناهش ده تا كلام خدا را بشنود. سپس او را به مكان امنش برسان؛ چرا‌كه آنان قومي نادان‌اند». (توبه (9)، 6).
    در پاسخ به پرسش سوم (نحوة نزول وحي) مي‌گوييم كه با توجه به آيات شريفة قرآن كريم، وحي ممكن است به سه شيوه نازل شود و در اختيار پيامبر قرار بگيرد؛ يا به‌صورت مستقيم، يا از پشت حجاب و يا به‌واسطة فرشته: «وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا؛ و هيچ بشري را نرسد كه خدا با او سخن گويد، جز [از راه] وحي يا از فراسوي حجابي يا فرستاده‏اي بفرستد».(شوري (42)، 51). شيوة اول اين است كه خداوند بدون هيچ واسطه‌اي با پيامبر خويش تكلم مي‌كند. در اين شيوه، هيچ واسطه‌اي بين خداوند و پيامبر وجود ندارد و حقيقت وحي مستقيماً در اختيار ايشان قرار مي‌گيرد. شيوة دوم آن است كه وحي از وراي حجاب و پرده‌، با ايجاد صوت به گوش پيامبر مي‌رسد؛ همان‌گونه كه خداوند در طور سینا با موسي سخن مي‌گفت: «وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَي تَكْلِيمًا؛ و خدا با موسي آشكارا سخن گفت»، (نساء (4)، 164) كه از وراي بوتة درختي بوده است. شيوة سوم نيز به‌واسطة فرشتة وحي است؛ يعني خداوند فرشته‌اي را مي‌فرستاد تا پيام وحياني را در اختيار پيامبرش قرار دهد.
    پرسش چهارم ناظر به كيفيت دريافت وحي است. نخست بايد اعتراف كرد كه كسي نمي‌تواند مدعي فهم حقيقت و چگونگي دريافت وحي الهي باشد؛ زيرا وحي حقيقتي پنهان است كه تنها بر انسان‌هايي نازل مي‌شود كه ظرفيت دريافت آن را داشته باشند. بنابراين كسي نمي‌تواند بدون برخورداري از حقيقت وحي، مدعي توصيف يا تبيين آن باشد؛ ولي بر اساس آيات شريفة قرآن كريم مي‌گوييم: هر‌چند وحي به شيوه‌هاي گوناگوني بر پيامبر نازل مي‌شود، عنصر مشترك و اساسي در همة اين شيوه‌ها آن است كه پيامبر وحي را به‌صورت علم حضوري دريافت مي‌كند. از سويي، آياتي از قرآن كريم صريحاً نزول وحي را بر قلب پيامبر مي‌دانند؛ از جمله: «قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ؛ بگو كسي كه دشمن جبرئيل است [در‌واقع دشمن خداست]؛ چرا‌كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلبت نازل كرده است». (بقره (2)، 97). بر اساس اين دسته از آيات‌، وحي به‌صورت مستقيم و بدون واسطه بر قلب پيامبر نازل مي‌شود و از‌اين‌رو، در دريافت آن، علم حصولي وساطت نمي‌كند. از سوي ديگر نيز، بنا بر نظر مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر شریف المیزان (ج15، ص317) اگر نزول وحي به فرشته نسبت داده مي‌شود، با توجه به مجرد بودن فرشتة وحي، اين ارتباط به‌صورت حضوري و روحاني است كه در آن واسطه‌هاي سمعي و بصري وجود ندارد. همچنين وحي از وراي حجاب نيز حضوري و غير‌مادي بوده و سخن گفتن از پشت بوتة درخت منافاتي با حضوري بودن آن ندارد؛ زيرا در اين مورد، خود خداوند از وراي حجاب با حضرت موسي سخن گفته و اين سخن گفتن به‌صورت مادي و حصولي نبوده است؛ (ج16، ص44) همچنان‌كه در آيه‌اي آمده است: «وَنَادَيْنَاهُ مِن جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا؛ و از جانب راست طور او را ندا داديم و در‌حالي‌كه با وي راز گفتيم، او را به خود نزديك ساختيم»، (مريم (19)، 52) كه دلالت مي‌كند خداوند متعال با رازگويي و روش‌هاي غير‌عادي با موسي سخن گفته است.

سایت رسمی

مرکز آموزش مجازی ونیمه حضوری موسسه امام خمینی بلوار امین 20متری گلستان پلاک 27

Daftar.ictu@qabas.net

(+98)25-32908193

Site::public.tanke_you_message